سيد نور الدين رضوي سروستاني (1314- 1379)

استاد سيد نورالدين رضوي سروستاني در بيست و يكم فروردين سال هزار و سيصد و چهارده هجري خورشيدي در سروستان ديده به جهان گشود. اين هنرمند فرهيخته موسيقي را درشيراز نزد استاد مشير معظم افشار آغاز كرد و در تهران نيز از محضراستادان بنام آن زمان، مرتضي محجوبي، رضا ورزنده، تاج نيا، علي اكبرخان شهنازي، عبادي، بهاري و نورعلي خان برومند استفاده كرد.
صداي دلنشين استاد سروستاني براي نخستين بار در سال سي و هفت از راديو شيراز پخش شد. استاد رضوي سروستاني در مدت بيش از چهل سال عمر هنري خود علاوه بر تربيت شاگردان زياد، دهها تصنيف از خود به جاي گذاشت. از آثار ايشان كه در بازار موجود است ميتوان به رنگ فرح (موسسه ماهور) و سروستان (انتشارات سروش) اشاره كرد.
اين استاد موسيقي ايراني در هشتم ارديبهشت سال هفتاد و نه به سراي باقي شتافت.

توجه : پسورد فايلهاي زيپ، www.harmonia.ir مي باشد.
| | زمان | حجم فايل (KB) | دانلود |
| 1 | تصنيف گلم | 4:32 | 2,150 | 
|
2 | چهار مضراب آمديا | 3:19 | 1,583 | 
|
3 | آواز به همراهي کمانچه و سنتور | 4:04 | 1,932 | 
|
4 | تصنيف ناديده رخت | 6:30 | 3,075 | 
|
5 | آواز به همراهي کمانچه و سنتور | 3:48 | 1,808 | 
|
6 | تصنيف نسترن | 3:48 | 1,804 | 
|
7 | تصنيف نگار من | 2:58 | 1,415 | 
|
8 | تصنيف ساقيا | 5:46 | 2,736 | 
|
| 9 | چهار مضراب (تار و تنبک) | 2:00 | 956 |  |
| 10 | ساز و آواز | 6:47 | 3,203 |  |
| 11 | تصنيف کجائي؟ | 5:54 | 2,793 |  |
| 12 | تکنوازي تار | 2:23 | 1,135 |  |
| 13 | تصنيف جان مني | 6:30 | 3,078 |  |
| 14 | رِنگ | 0:44 | 362 |  |
آهنگساز : محمد جليل عندليبي
خواننده : رضوي سروستاني
شاعر : مولانا ، شيدا
گروه نوازندگان
كنترباس : عليرضا خورشيدفر - كلارينت : سينا صادق پور - فلوت : حميد محسني پور - تار : امير حسين رضا - سنتور : كوروش متين - تنبك : سالار عندليبي - دف : فرامرز عندليبي - سل ويلن : اميد ابطحي - ويلن : مجتبي ميرزاده ، فرشيد فرهمند ، مينو افتاده ، ساغر كتابچي ، علي چراغچي ، سالو عندليبي
-------------------------------------------------------------------------------------------
هزاردستان سروستان
هيچ گاه نخستين برخوردم را با او، از ياد نمي برم. ۱۷ سال قبل، وقتي در منزلش را به روي من و پدرم گشود، خاضعانه در مقابل پسر بچه اي که تنها ۱۰سال داشت، تعظيم کرد و البته من هم در آن زمان، معني آن بزرگ منشي را نمي توانستم درک کنم. به اتاقش رفتيم. کتاب حافظ را به دستم داد و گفت: بخوان. با قاشقي بر يک سيني زد. گفت: تکرار کن. آن را تکرار کردم. گفت: به کلاس مي تواني بيايي. کوچک ترين عضو کلاسش بودم. به همه، گروهي درس مي داد، امّا به من تکي. تا شش جمله درآمد ماهور را نفهميدم، به سراغ شعرش نرفت. من را هم از اين نظم و صبر و دقّتش ديوانه کرده بود! هرچه بود، او رضوي سروستاني بود و استاد بزرگ اين مملکت. معلوم بود که تمرين صبر کرده است. به شاگردانش هم ياد مي داد.
امّا گاهي هم که عصباني مي شد، با متانت و بزرگواري به گونه اي برخورد مي کرد که همان متانش، به آدم درس مي داد که ديگر چنان کاري را انجام ندهد. در سال ۶۸ يک برنامه تلويزيوني داشتم که به طور مستقيم از شبکه اوّل سيما، پخش مي شد. روز بعد از اجرا که به منزل استاد رفتم، برافروخته بود. گفت: چون اين بار را پدرت با تو هست، راهت مي دهم! دليلش هم چيزي نبود جز اجراي من در تلويزيون!
در سال ۷۳، بار ديگر استاد رضوي به تهران رفت. بعد از مدّتي که با او تماس گرفتم و حالش و اوضاع زندگيش را در تهران پرسيدم، در يک جمله پاسخ داد که "جهنم است و بس!" حتّي اگر هم اين را نمي گفت، مي دانستم که هيچ جا براي او معنوي و آرامش بخش تر از جوار آرامگاه حضرت خواجه و شيخ اجل نخواهد بود. درد کشيده بود. او را رديف دان مي دانستند، امّا اگر مي خواند، سوز درونش را در صدايش متوجه مي شدي. يک بار که او را براي سخنراني در دانشگاه دعوت گرفتم، گفتند: بگو نيايد! دليلشان هم اين بود که آن روز، روز دانشجو هست و شايد ايشان، حرف سياسي بزند!!! جلّ الخالق که فرق خم و خمپاره را هنوز نفهميده ايم! در جشنواره موسيقي دانشجويي، در حالي که همه مي دويدند که با ماشينشان، استاد علي زاده را به محل اقامتش برسانند، او تک و تنها عازم منزل بود که برايش اتوموبيلي پيدا کردم؛ گرچه خودش اصرار داشت که با تاکسي به منزل دخترش مي رود! سال ۷۷ که به منزلش در خيابان پيروزي تهران رفتم، متوجه شدم که خانه اش، رهني است. به خودم گفتم: خوب شد، استاد اين مملکت نشدم. او برايم نوشت که تن رنجورش را، آرامش و تسکين داده ام، امّا بيش از آن که از اين حرف استاد خوشحال شوم، ناراحت شدم که استاد اين سرزمين، بايد خود را رنجور و ناراحت دريابد. هنوز هم مثنوي همايونش را با سنتور استاد پايور و تار استاد ظريف، در مقبره حضرت حافظ به خاطر دارم. هرچه بود، بيان عشق بود با آواز او و نغمه هاي روح نواز تار و سنتور.
وقتي يکي از دوستانم گفت که استادت، فوت کرده است، فکر کردم سر به سرم مي گذارد، امّا وقتي در بخش هاي خبري هم همين خبر را شنيدم، فهميدم ديگر نبايد منتظر باشم که ادامه رديف را پيش او بياموزم! با شيراز که تماس گرفتم و از اين و آن قضيه را پرسيدم، اين را هم فهميدم که حتّي فرصت خداحافظي هم براي من نيست، چون مراسم تشييع استادم فردايش برگزار مي شد. بعد از مدّتي که فيلم مراسم را با کمک جناب دکتر همافر- رييس فعلي دفتر امور موسيقي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي- به دست آوردم، فهميدم که قيامت زنده بوده است! مردم آن قدر حافظيه و خيابان هاي اطراف را غرق کرده بودند که گويي روز محشر است!
سال گذشته که به اتفاق آقاي صديق تعريف و استاد مهربانم، جناب مجيد روزي طلب، بر سر مزار حضرت استاد رفتيم، جناب تعريف به ناگاه نوايي خواند که فکر مي کنم زيباترين نوا و دلنشين ترين آوازي بود که تا آن روز خوانده بود! همه اش از دل بود، درست همان گونه که استادش، سيد نورالدين رضوي سروستاني مي خواند. با رامين کاکاوند و فرزاد عندليبي هم همين طور. ساعت ۹ و ۱۰ شب رفتيم و به خصوص فرزاد، چه حالي داشت. فکر مي کنم اجرايش را با استاد رضوي و برادرش، جمشيد، در آرامگاه سعدي، به خاطر آورده بود. کاکاوند هم که در اصل از شاگردان او محسوب مي شد. فضاي متعالي آن شب را هم هيچ گاه، نه من و نه بقيه، از ياد نخواهيم برد.
امسال هم هنرمندان شيراز و شاگردان استاد رضوي، مثل اين چند سال، براي او مي خواهند مراسم بزرگداشت بگيرند. مراسم پارسال را که با کمک دوستان، خوب برگزار کرديم و امسال را هم به طور حتم، تلاش بيشتري خواهيم کرد. ياد و نامش در دل علاقه مندان موسيقي ايراني وشاگردان جاودان خواهد ماند. ۸ ارديبهشت امسال را هم که مثل هر سال، هم زمان با سالگرد درگذشت استاد رضوي سروستاني است، باز هم در تقويم خودم، به نام "هزاردستان سروستان" نام نهاده ام!
منبع : وبلاگ نواهاي ايراني
http://www.iranava.blogfa.com/post-63.aspx